تبليغاتX
جل جل بارون
کلبه سفيد خوشبختی

مرض بی قراری گرفته ام ! نه خوابم می آید نه خوابم نمی یاید! نه می توانم چشم روی هم بگذارم نه می توانم دراز بکشم و زل بزنم به سقف تا خوابم ببرد. باز هم بلند می شوم مثل خوابگردها راه می افتم و می روم سراغ قرصهای خواب آور و مسکن دو تا قرص می خورم و دو تا مسکن  که  شاید بتوانم شاید چشم روی هم بگذارم. بامزه است بعضی ها از زور خواب میان خالی متکا تا سر شان می خوابند و چه خوابهایی می بینند خوشا به سعادتشان! می روم کنار پنجره هوای سرد زمستان می زند توی صورتم سرم را بالا می گیرم و زل می زنم به آسمان اگر سرم را یک کم پایین بیاورم همه اش پنجره است و پنجره! زل می زنم به خالی و تاریکی پنجره های رو به رو .  با این درد و توی این بی خوابی دیگر حتی خودم را دوست ندارم ! باز زل می زنم به پنجره های روبه رو که چه تاریکند و چه سرد و به تنهایی خودم  فکر می کنم! 

دیگر نه خودم را می خواهم نه این درد را نه این نفس که به سختی می آید و می رود و نه هیچ کس دیگر!!!!!!

+ نوشته شده در  ساعت 21:16  توسط پر سفيد  | 

 

 

از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد

خدا گفت : نه !

رها کردن کار توست ، تو باید از آن ها دست بکشی .

از خدا خواستم تا شکیبایی ام بخشد ،

خدا گفت : نه !

شکیبایی زاده ی رنج و سختی است ، شکیبایی

بخشیدنی نیست ، به دست آوردنی است .

از خدا خواستم تا خوشی و سعادت ام بخشد ،

خدا گفت : نه !

من به تو نعمت و برکت داده ام ، حال با توست که

سعادت را فراچنگ آوری .

از خدا خواستم تا از رنج هایم بکاهد ،

خدا گفت : نه !

رنج و سختی ، تو را از دنیا دورتر و دورتر و به من نزدیک

تر و نزدیک تر می کند .

از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشید ،

خدا گفت : نه !

بایسته آن است که تو خود سربرآوری و ببالی اما من تو

را هرس خواهم کرد تا سودمند و پرثمر شوی .

من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفرید از

خدا خواستم ، و باز خدا گفت : نه !

من به تو زندگی خواهم داد ، تا تو خود را از هر چیزی

لذتی به کف آری .

از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم ،

همان گونه که او مرا دوست دارد ،

و خدا گفت : آه ، سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم

+ نوشته شده در  ساعت 11:32  توسط پر سفيد  | 

 

من؟
من همانم ....
همان که سالهاست لحظه های سبز کودکی را تجربه می کند .
من ؟
من همانم ....
همان که سالهاست از لحظه های خالی از حضور روشن تو می گوید ، می خواند ، می نویسد ... و می گرید.
من ؟
من همانم ....
همان که سالهاست دیگر به کوچه همیشگی میعادگاه اقاقی و نسترن ، کوچه همیشگی چادر سفید و اسباب بازی ، کوچه همیشگی عروسک و آیینه و کوچه همیشگی خیس از ترنم باران پا نگذاشته است .
من ؟
من همانم ....
همان که هر گاه باران می آید چترش را می بندد و به سادگی یک پرنده خیس از ترنم غزل وار باران به کوچه پیچک پوش دلش سر می زند .
تو ...
راستی من برای که دارم از کوچه پیچک پوش دلم می گویم ؟
تو کیستی ؟
همجنسی از تبار باران ؟ یا همنفسی از همین آواره های این شهر بزرگ دود و نان حلال ؟
تو را می شناسم .
آری تو را می شناسم . شبی خسته ، از همین کوچه می گذشتی ...
یادم هست : باران می آمد و من که مثل هر شب رؤیاها ، تنها به دیدار کوچهء بن بست دلم آمده بودم تو را دیدم .
خسته می رفتی و من ...
من نگاهت می کردم .
باور کن به سادگی نگاه یک پرنده که از بالای آسمان به این زمین و انسانهایش نگریسته باشد... فقط نگاهت می کردم .
من مثل همیشه بی چتر ....
بی سرپناه ....
مثل تمام پرنده های این شهر بی پرنده ، آواره .....
تنها می رفتم . می رفتم تا به دنبال دفتر گمشده در خاطرات کودکی و تصمیم کبری که زیر همان درخت اقاقی همسایه جا مانده بود ، بگردم .
می رفتم تا آنسوی دیوار ، آنسوی همین کوچه پیچک پوش ، آنسوی خاطرات کودکی ، می رفتم تا آنسوی حضور تو ....
می رفتم تا سراغ از نشانی تازه تو بگیرم ....
نه ! می رفتم تا خودم را دوباره بیابم ... .
آخر نمی دانی .
نه ! تو نمی دانی که من سالهاست خودم را گم کرده ام .

تو نمی دانی که دیگر سالهاست فقط به خاطر این به این کوچه خالی نمی آیم که می ترسم خودم را پیدا کنم !
بگذار از اول دوره کنیم !
می ترسم ...
میترسم خودم را در گوشه ای از همین کوچه " تنها " پیدا کنم .
میترسم خودم را در حال سنگ زدن به تمام پرنده هایی که نیستند ، در حال سنگ زدن به این زندگی مرداب وار ، در حال سنگ زدن به شاعرانی از تبار دیوانه ها پیدا کنم . بگذار راستش را بگویم ...
می ترسم خودم را " بدون تو" پیدا کنم .
نگو مرا نشناختی که تو را بهتر از خود می شناسم .
می دانم که تو هم مثل من طاقت نگاههای نا آشناترینان با تبار شاعران دیوانه را نداری .
می دانم که در تمام این مدت با تمام رؤیاهایم همراه بوده ای اما ....
خودت ببین !

 

+ نوشته شده در  ساعت 20:28  توسط پر سفيد  | 


 

 

درهای زندگی بسته نیست همچنان كه ماه هیچگاه
بخواب نمیرود
همچنان كه نفس تو از عشق آغاز میشود و به گلی
در تپه های بهشت میرسد.
درهای زندگی  همیشه باز است همچنان كه آفتاب
هر روز در پیراهن تو میتپد،پنجره قلبت را باز
بگذارعطری زیبا میخواهند به دیرار تو بیاید.
دفتر چه خاطراتت را باز كن و سطر های سرد و
برهنه را بخوان،حتماً مرادرآخرین سطر خوااهی
یافت كه به همراه كبوتر ها به تو خیره شده ام.
مرا در ساقة یك شبدر گمنام و در ریشه های یك
گندم مهربان بخوان،من در بالهای یك سینه سرخ
خانه دارم من هر روز به هوا و آبهایی كه در زیر
پای تو میگذرند سلام میفرستم من سالها بیش از
آنكه زمین با خورشید دوست بوده با تو دوست
بوده ام اگر همه دفتر های جهان هم مال من باشند
نمیتوانند حرفهایم را برایت بنویسنداگر همه
روز ها مال من باشند  اگر همه شبها را در كاسه
من بریزند  اگر همه درختان بخاطر من مداد شوند
باز هم نمیتوانم گوشه ای از نگاه ترا بسرایم.
دلم در سینه میتپد و حرفهایم از دهان تو بیرون
می آید من بی تو یك قطره اشك نارسم.
درهای زندگی بسته نیست چون تو هر روز گلهای
آفتابگردان را به احوالپرسی من میفرستی....
 

بهار-بيست دات كام تصاوير زيبا سازی وبلاگ www.bahar-20.com

+ نوشته شده در  ساعت 22:44  توسط پر سفيد  | 


به روايت افسانه‌ها روزي شيطان همه جا جار زد كه قصد دارد از كار خود دست بكشد و وسايلش را با تخفيف مناسب به فروش بگذارد.

او ابزارهاي خود را به شكل چشمگيري به نمايش گذاشت. اين وسايل شامل خودپرستي، شهوت، نفرت، خشم، آز، حسادت، قدرت‌طلبي و ديگر شرارت‌ها بود.
ولي در ميان آنها يكي كه بسيار كهنه و مستعمل به نظر مي‌رسيد، بهاي گراني داشت و شيطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد.

كسي از او پرسيد: اين وسيله چيست؟

شيطان پاسخ داد: اين نوميدي و افسردگي‌ست

آن مرد با حيرت گفت: چرا اين قدر گران است؟

شيطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: چون اين مؤثرترين وسيلة من است. هرگاه ساير ابزارم بي‌اثر مي‌شوند، فقط با اين وسيله مي‌توانم در قلب انسان‌ها رخنه كنم و كاري را به انجام برسانم. اگر فقط موفق شوم كسي را به احساس نوميدي، دلسردي و اندوه وا دارم، مي‌توانم با او هر آنچه مي‌خواهم بكنم..
من اين وسيله را در مورد تمامي انسان‌ها به كار برده‌ام. به همين دليل اين قدر كهنه است


+ نوشته شده در  ساعت 12:16  توسط پر سفيد  | 

در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود.و کلمه، بی زبانی که بخواندش، و بی اندیشه ای که بداندش، چگونه می تواند بود؟و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود،و با نبودن، چگونه می توان بودن؟
و خدا بود و، با او، عدم،و عدم گوش نداشت ...

و حرفهایی هست برای نگفتن!
 
در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود.
و کلمه، بی زبانی که بخواندش، و بی اندیشه ای که بداندش، چگونه می تواند بود؟
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود،
و با نبودن، چگونه می توان بودن؟
و خدا بود و، با او، عدم،
و عدم گوش نداشت،
حرفهایی هست برای گفتن،
که اگر گوشی نبود، نمی گوییم،
و حرفهایی هست برای نگفتن،
حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند.
حرفهایی شگفت، زیبا و اهورایی همین هایند،
و سرمایه ماورایی هرکسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد،
حرفهای بیتاب و طاقت فرسا،
که همچون زبانه های بیقرار آتشند،
و کلماتش، هریک، انفجاری را به بند کشیده اند،
کلماتی که پاره های بودن آدمی اند...
اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند،
اگر یافتند، یافته می شوند...
و ...
کلماتی که پاره های بودن آدمی اند...اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند،
اگر یافتند، یافته می شوند...
در صمیم وجدان او، آرام می گیرند.
و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند،
واگراوراگم کردند، روح راازدورن به آتش می کشندو، دمادم، حریق های دهشتناک عذاب
برمی افروزند.
و خدا، برای نگفتن حرفهای بسیار داشت،
که در بیکرانگی دلش موج می زد و بیقرارش می کرد.
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟
هرکسی گمشده ای دارد،
و خدا گمشده ای داشت.
هرکسی دوتاست و خدا یکی بود.
هرکسی، به اندازه ای که احساسش می کنند، هست.
هرکسی را نه بدانگونه که هست، احساس می کنند.
بدانگونه که احساسش می کنند، هست.
انسان یک لفظ است،
که بر زبان آشنا می گذرد،
و بودن خویش را از زبان دوست، می شنود..
هرکسی کلمه ای است:
که از عقیم ماندن می هراسد،
و در خفقان جنین، خون می خورد،
و کلمه مسیح است،
و در آغاز، هیچ نبود،
کلمه بود،
و آن کلمه، خدا بود.
 
+ نوشته شده در  ساعت 0:8  توسط پر سفيد  | 

خانه ام بی آتش ،
دست هایم بی حس و نگاهم نگران ...
می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس
این قلم ، این کاغذ ، این همه مورد خوب !!!
راستش می دانی ؟ طاقت کاغذ من طاق شده ،
پیکر نازک تنها قلمم ، زیر آوار دروغ خرد شده !!!
می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس ...
می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس ،
طاقتش را داری که ببینی هر روز ،
زیر رگبار نگاهی هرزه
صد شقایق زخمی و هزار نیلوفر بی صدا می میرد ؟!!!
اگر اینگونه ای آری بنویس ،
من دگـر خسته شـدم ...
باز تا کی به دروغ بنویسم :
" آری می شود زیبا دید !! می شود آبی ماند !!! "
گل پرپر شده را زیبایی ست ؟!
رنگ نیرنگ آبی ست ؟!
می توانی تو بیا ، این قلم ، این کاغذ ...
بنشین گوشه ی دنجی و از این شب بنویس !!
قسمت می دهم امّا به قلم ،
آنچه می بینی و دیدم بنویس
از خدا ،
از قفس خالی عشق ،
از چراگاه هوس ،
از خیانت ،
از شرک ،
از شهامت بنویس !!!
بنویس از کمر بـیـد شکـسته ،
آری از سکـوت شب و یک پنجره ی ساکـت و بـسته ،
از من
" آنکـه اینگـونه به امّـید سبب ساز نـشـسته "
از خود ...
هـر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکـش :
(( صحنه ی پـیچش یک پیچک زشت دور دیوار صدا ... ))
حمله ی خفاشان ، مردن گـنجشکان !!!
جرأتش را داری کـه بـبـینی قلمت می شکـند ؟ کاغـذت می سوزد ؟!
طاقـتش را داری کـه بـبـینی و نگـویی از حق ؟!
گـفـتن واژه ی حق سنگـین است
من دگـر خـسته شـدم
می توانی تو بیا ، این قـلم ، این کاغـذ
این همه مورد خوب ...
 
+ نوشته شده در  ساعت 18:10  توسط پر سفيد  | 


من باور دارم ...

 
  که دعوا و جرّ و بحث دو نفر با هم
  به معنى اين که آن‌ها همديگر را
  دوست ندارند نيست.
  و دعوا نکردن دو نفر با هم نيز به
  معنى اين که آن‌ها همديگر را دوست
  دارند نمى‌باشد.
  من باور دارم ...
  که دوستى واقعى به رشد خود ادامه
  خواهد داد حتى در دورترين
  فاصله‌ها. عشق واقعى نيز همين طور
  است.
   
  من باور دارم ...
  که ما مى‌توانيم در يک لحظه کارى
  کنيم که براى تمام عمر قلب ما را به
  درد آورد.
  من باور دارم ...
  که هميشه بايد کسانى که صميمانه
  دوستشان دارم را با کلمات و عبارات
  زيبا و دوستانه ترک گويم زيرا ممکن
  است آخرين بارى باشد که آن‌ها را
  مى‌بينم.
 
  من باور دارم ...
  که ما مسئول کارهايى هستيم که
  انجام مى‌دهيم، صرفنظر از اين که
  چه احساسى داشته باشيم.
 
  من باور دارم ...
  که اگر من نگرش و طرز فکرم را
  کنترل نکنم،او مرا تحت کنترل خود
  درخواهد آورد.
 
  من باور دارم ...
  که قهرمان کسى است که کارى که بايد
  انجام گيرد را در زمانى که بايد
  انجام گيرد، انجام مى‌دهد،
  صرفنظر از پيامدهاى آن.
 
  من باور دارم ...
  که گاهى کسانى که انتظار داريم در
  مواقع پريشانى و درماندگى به ما
  ضربه بزنند، به کمک ما مى‌آيند و
  ما را نجات مى‌دهند.
 
  من باور دارم ...
  که گاهى هنگامى که عصبانى هستم حق
  دارم که عصبانى باشم امّا اين به
  من اين حق را نمى‌دهد که ظالم و
  بيرحم باشم.
 
  من باور دارم ...
  که بلوغ بيشتر به انواع تجربياتى
  که داشته‌ايم و آنچه از آن‌ها
  آموخته‌ايم بستگى دارد تا به اين
  که چند بار جشن تولد گرفته‌ايم.
 
  من باور دارم ...
  که هميشه کافى نيست که توسط
  ديگران بخشيده شويم، گاهى بايد
  ياد بگيريم که خودمان هم خودمان را
  ببخشيم.
 
  من باور دارم ...
  که صرفنظر از اين که چقدر دلمان
  شکسته باشد دنيا به خاطر غم و غصه
  ما از حرکت باز نخواهد ايستاد.
 
  من باور دارم ...
  که زمينه‌ها و شرايط خانوادگى و
  اجتماعى برآنچه که هستم تاثيرگذار
  بوده‌اند امّا من خودم مسئول آنچه
  که خواهم شد هستم.
 
  من باور دارم ...
  که نبايد خيلى براى کشف يک راز کند
  و کاو کنم، زيرا ممکن است براى
  هميشه زندگى مرا تغيير دهد.
 
  من باور دارم ...
  که دو نفر ممکن است دقيقاً به يک
  چيز نگاه کنند و دو چيز کاملاً
  متفاوت را ببينند.
 
  من باور دارم ...
  که زندگى ما ممکن است ظرف تنها چند
  ساعت توسط کسانى که حتى آن‌ها را
  نمى‌شناسيم تغيير يابد.
 
  من باور دارم ...
  که گواهى‌نامه‌ها و
  تقديرنامه‌هايى که بر روى ديوار
  نصب شده‌اند براى ما احترام و
  منزلت به ارمغان نخواهند آورد.
   
  من باور دارم ...
  که کسانى که بيشتر از همه دوستشان
  دارم خيلى زود از دستم گرفته
  خواهند شد.
 
 
  من باور دارم ...
  «شادترين مردم لزوماً کسى که
  بهترين چيزها را دارد نيست
  بلکه کسى است که از چيزهايى که
  دارد بهترين استفاده را مى‌کند.»
  من باور دارم ...
  که هر چقدر دوستمان خوب و صميمى
  باشد هر از گاهى باعث ناراحتى ما
خواهد شد و ما بايد بدين خاطر او را
 ببخشيم.



+ نوشته شده در  ساعت 12:42  توسط پر سفيد  | 

 

عشقبازی به همین آسانی است

که گلی با چشمی

بلبلی با گوشی

رنگ زیبای خزان با روحی

نیش زنبور عسل با نوشی

کارهموارۀ باران با دشت

برف با قلۀ کوه

رود با ریشۀ بید

باد با شاخه و برگ

ابر عابر با ماه

چشمه‌ای با آهو

برکه‌ای با مهتاب

و نسیمی با زلف

دو کبوتر با هم

و شب و روز و طبیعت با ما!

عشقبازی به همین آسانی است...

شاعری با کلماتی شیرین

دستِ آرام و نوازش‌بخش بر روی سری

پرسشی از اشکی

و چراغ شب یلدای کسی با شمعی

و دل‌آرام و تسلا و مسیحای کسی یا جمعی

عشقبازی به همین آسانی است...

که دلی را بخری

بفروشی مهری

شادمانی را حرّاج کنی

رنج‌ها را تخفیف دهی

مهربانی را ارزانی عالم بکنی

و بپیچی همه را لای حریر احساس

گره عشق به آن‌ها بزنی

مشتری‌هایت را با خود ببری تا لبخند

عشقبازی به همین آسانی است...

هر که با پیش سلامی در اول صبح

هرکه با پوزش و پیغامی با رهگذری

هرکه با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی

نمک خنده بر چهره در لحظۀ کار

عرضۀ سالم کالای ارزان به همه

لقمۀ نان گوارایی از راه حلال

و خداحافظی شادی در آخر روز

و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا

و رکوعی و سجودی با نیت شکر

عشقبازی به همین آسانی است

+ نوشته شده در  ساعت 14:41  توسط پر سفيد  | 

شعري براي تو

 

باورت می شود این لحظه ها را
.... زندگی شاید همین باشد ، آری

سلام
!! چه زود می گذرد روزهای بی تو
! در میان کدامین چهار راه ، در امتداد کدام راه نا تمام مانده ای
که دیگر خبری از تو به گوش نمی رسد
! به راستی هستی ، یا تو هم
عادت نکرده ام به نبودنت ، اینرا نگاههای بی دلیلم می گوید
اینرا لبهای پاره پاره ام بهتر نشان می دهد
اینرا ... ، چه می دانم ، خودم که می فهمم چه می گویم
! تو هم اگر مرا شناخته باشی می فهمی
! می گویند نزدیک است آمدنت ، باور نمی کنم ،
آخر آدمهای اینجا زیاد دروغ می گویند
! ولی بعضی وقتها عجیب حست می کنم
... بگو که گاه مونس تنهاییهایم میشوی ،
بگو که اشتباه نمی کنم ، بگو که سفر می کنی به لحظه هایم
! نمی شنوم ، کمی بلندتر ، کمی شمرده تر ، کمی نزدیکتر ، کمی مهربانتر
!! ، می بینی ، هنوز فراموشت نكرده ام

زندگی شاید همین باشد ، آری... سلام

 

براي كسي كه مثل خون تو رگهامه
+ نوشته شده در  ساعت 0:50  توسط پر سفيد  |